...مرگ تو عنان شکیبایی از کفم گسلانده و توان خویشتنداری ام نماند. تو را بالین ساختم در آنجا که شکاف قبر تو بود، و جان گرامی ات میان سینه و گردنم از تن مفارقت نمود. (( همه ما از خداییم و به سوی خدا باز می گردیم.))
امانت بازگردید و گروگان به صاحبش رسید. کار همیشگی ام اندوه است و تیمار خواری، و شبهایم شب زنده داری. تا آنکه خدا خانه ای را که تو در آن به سر می بری برایم گزیند ـ و این غم که دارم فرو نشیند ـ. اگر باز گردم نه از خسته جانی است، و اگر بمانم نه از بد گمانی است ـ بلکه امیدوارم ـ بدانچه خدا شکیبایان را وعده داده ـ و پاداشی که برای آنان نهاده ـ.
مرگت دیگر مصیبت زدگان را به شکیبایی واداشت و همگان را در سوگی یکسان گذاشت و اگر نه این است که به شکیبایی امر فرمودی و از بیتابی نهی نمودی، اشک دیده را با گریستن بر تو به پایان می رساندیم. و درد همچنان بی درمان می ماند، و رنج و اندوه، هم سوگند جان؛ و این زاری و بیقراری در فقدان تو اندک است، لیکن مرگ را باز نتوان گرداند، و نه کس را از آن توان رهاند.
شکیبایی نیکوست جز در از دست دادنت، و بی تابی ناپسند است مگر بر مردنت. مصیبت تو سترگ است و مصیبت های پیش و پس خرد، نه بزرگ.